محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

945

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كردن يا بارى بر نهند كه او بر نتابد . . . بايد كه ادب كند ، و از پيغمبر عليه السّلم خبرها آمده است به نيكو داشت ، ايشان بخاصّه از ميان ستوران . گفت : لا تتخذوا دوابكم كراسى . گفت از ستوران كرسى مسازيد ، يعنى كچون بر اسب نشينيد و برانيد ، چون جايى خواهيد ستادن ، فرود آييد و او را كرسى مسازيد تا وى نيز بياسايد كه مانده گشته باشد . و به خبرى ديگر چنان است كه : لا تقّصوا اعرافها فانّها اذيالها گفت بشت اسب را مجنبانيد كه او را گره ها اندر بشت بود . چون اسب را بشت بجنبانى برهنه شود و سرما سخت باشد . و لا تخرموا اذنابها فانّها مذابها . و دمش مبريد كه دمها مگس ران او است و چون دمش ببرى او را مگس رنجه دارد و ترا بزه بود . پس اگر دم بريدن و بشت برهنه كردن نهى بود ، دست و پاى بريدن بيشتر نهى بود ، و اين به فعل پيغامبران نماند كه بى گناه اسب را دست و پاى و گردن بزنند ، و لكن اين سوى اهل حكمت و آن كسانى كه معانى قرآن دانند آن است كه محمد بن حنفيه روايت كرده است از امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلم . - ص 433 چاپى - . ص 434 عنوان : ص و صب : اخبار ملوك عجم اندر عهد سليمان عليه السّلام . فا : اخبار ملوك العجم فى ايّام سليمان بن داود عليهما السّلام . س 1 : ص و صب : اكنون حديث ملوك عجم در عهد سليمان بگوييم ، پس باز حديث رحبعم بن سليمان شويم . فا : گفت ملك عجم بدان وقت كيقباد بود ، و حديث او گذشت پيش از سليمان ، و پس از كيقباد پسرش بود نام او كيكاوس و ملك عجم همه او داشت و تا حدّ مشرق و تركستان هم او داشت ، و ملك ترك هم او بود ، و سليمان هر چه فرود از شام بود و ناحيت حجاز و سبا و حدّ مغرب داشت و سوى مشرق هيچ آهنگ نكرد ، و كيكاوس سوى سليمان كس فرستاد و از وى حاجت خواست كه ديوان را فرمانبردار او كند تا شهرها را بنا كنند . و سليمان فرمود تا ديوان فرمانبردار او شدند ، و كيكاوس مهتران همه شهرها را بكشت و دشمنان را قهر كرد و رعيّت را نگاه مىداشت و هيچ دشمن از ملوك بر وى چيره نشد ، و مسكن خويش به بلخ كرد ، و رود جيحون ميان ملكت او و آن ترك حدّ بود . و اين كيكاوس را سپهسالارى بود نام او رستم بن دستان ، و اين رستم مردى بود كه اندر جهان از او مردانه تر نبود و مهتر سيستان بود و آن نواحى را به دو داده بود و اين كيكاوس را پسرى بود نام او سياوش ، و مردى بود كه اندر جهان بدان زمان از او نيكوتر نبود ، و كيكاوس آن پسر را به رستم داد تا به زمين سيستان برد و بپرورد ، و رستم او را ببرد و همى پرورد تا بزرگ شد . پس اديب را بنشاند [ فا b 81 ] تا او را ادب آموزد ، و بزرگ شد و سوارى و رسوم لشكركشى و سلاح بياموختش ، و چون همه آداب تمام كرد و بيست ساله شد ، و ستم او را از سيستان برگرفت و پيش كيكاوس پدرش برد . چون كيكاوس او را بديد با همه خصلتها شادى كرد و اندر آن روزگار كيكاوس دختر افراسياب را به زنى خواسته بود ، و افراسياب شرط كرده بود كه دختر به دو دهد با خواستهء بسيار . و افراسياب